خرید بک لینک
این روزا خیلی دلم میخواد از همه چیز دست بکشم و برم ، حس میکنم توانایی ادامه دادن و ندارم خیلی خستم ، تاحالا شده قلبتون دیگه برا هیچی تند نزنه؟ تاحالا شده که اشک همیشه پشت پلکتون باشه؟ تاحالا شده حتی دستاتون برای نوشتن همراهیتون نکنه؟خستم ، از اینکه همیشه باید فردی باشم که حامی بقیست .. نمیدونم چرا تصمیم گرفتم که نقش قهرمان و بازی کنم؟ این قهرمان کم آورده ، حس میکنم آدم ادامه دادن نیستم ، دیگه اون دختر قوی نیستم ، دوست دارم یه گوشه تنها برای خودم باشم و فکر خونه نباشم ، فکر کار نباشم ، فکر دوستم نباشم ، فکر اون ... نباشم.انگار راه و غلط اومدم ، هرجارو که نگاه میکنم برام غریبست ، این جاده ی ساخته ی من نیست ، احساس تاریکی و غریبگی خستم کرده ، نمیدونم از کی تو این راه اشتباه پا گذاشتم .. ولی گم شدم ، دیگه حتی راه برگشتم پیدا نمیکنم.کاش میشد برگشت ، کاش میشد فردا که از خواب پا میشم زمستون باشه ، برف اومده باشه ، همه جا سفید باشه ، روشن باشه ...من دلم برف میخواد ، من دلم لرزیدن از سرما میخواد ، من دلم میخواد از خوشحالی جیغ بزنم و آهنگ محبوبم و بخونم ،من دلم برف میخواد ....

برچسب: نویسنده: نگار حیدریان تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 17:10

صفحه بندی